داستان

نظرات 0

http://www.samenblog.com/uploads/z/zeynal/120070.jpg

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است.


به ادامه مطلب برويد....


برچست ها : ,
ادامه مطلب ...
تعداد بازدید : 15
     
print

داستان واقعی

نظرات 0

پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم !

دختر : توباز گفتی ضعیفه ؟

پسر : خب ، منزل بگم چطوره ؟

دختر : وااااای . . . از دست تو !

پسر : باشه ؛ باشه ببخشید ویکتوریا خوبه ؟




به ادامه مطلب مراجعه نمایید


برچست ها :
ادامه مطلب ...
تعداد بازدید : 369
     
print

داستان های خنده دار

نظرات 0

                 داستان های خنده دار


یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش !

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت !

مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا :(

مرگ : نه اصلا راه نداره ! همه چی طبق برنامست ! طبق لیست من الان نوبت توئه :D

مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر . . .

مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره ! توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت !

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت . . .

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه . . .

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت ،v  به خاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن :lol:

به ادامه مطلب بروید.....


برچست ها : ,
ادامه مطلب ...
تعداد بازدید : 38
     
print